آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

59.آش دندونی با حداقل امکانات!

یادمه یه روز یاسی گفت کیان دندونش اذیت میشد و یکی از فامیلها براش آش دندونی پخته ... بعد برام جالب بود چون معمولا اول دندون درمیاد بعد آش رو میپزن که بازم یاسی گفت برای اینکه بچه راحت تر دندون دربیاره این کار رو میکنن ... آمیتیس هم خیلی کلافه س ولی خبری از دندون نیست:( منم گفتم آش دندونی بپزم شاید کمکی شد! حالا به اون نشه به من که میشه:دی من عاشق آش و سوپم خوب! خلاصه صبح حبوبات خیس کردم و به بابا مرتضی گفتم گندم بخره ... ظهر با کلی غرغر بالاخره گندم خرید - آخه اینجا هیچی پیدا نمیشه! کلی گشته طفلی تا گندم یافته! - خلاصه که ظهر آش رو بار گذاشتم و عصری عجب آشی شد! آمیتیس هم خورد و کلی خوشش اومد:) خیلی خوشمزه شد ... توصیه میکنم برای بچه هاتون ...
16 اسفند 1391

55.زندگی مامان:*

داشتم عکس ها رو نگاه میکردم که چندتا عکس بذارم این عکس رو دیدم گفتم بذارم اینجا و بعدا بهت بگم چقدر شیطون بودی دخملک:* اینجا یه سری سیم از در و دیوار آویزونه:)) از بس که من علاقمندم به اینجا هیچ سعی نکردم مرتبشون کنم ... فقط سیم برق رو با چسب نواری چسبوندیم به دیوار - که البته تا یه حدی کاشی داره دیوارش یعنی گچ رو خراب نکردیم:) - ولی دم در ایوون 2 تا سیم از پشت بوم اومده که یکی سیم ماهواره س و یکی سیم آنتن ... خوب بی خطرن و اسباب بازی دخترمون:* بعد آمیتیس از صبح مثل این دخیلهای امامزاده ها بهشون وصله:دی  بعضا چون خیلی سیم های درازین میپیچه دورش و جیغش میره هوا برای کمک گرفتن:)) این یکی از همون دفعات بود که ما با دوربین رفتیم سراغش:)) ...
6 اسفند 1391

53.برای یادگاری:)

بابا مرتضی همیشه به من میگفت و میگه سوسک سیاه :دی - برگرفته از شهرقصه ی بیژن مفید - از موقعی که آمیتیس تو دل من بود بهش میگفت سوسک سفید:)) و عجیب این که سفید هم شد! وقتی تو دلم بودی بابا برات همیشه گنجیشکک اشی مشی میخوند و تو ورجه وورجه میکردی:* جالب اینکه الان که برات میخونه آروم میشی و خیلی با دقت گوش میدی:* از موقعی که تو دلم بودی ترسو بودی کوچولو:* زنگ واحدمون صداش خیلی بلنده ... یه روز بعدازظهر خواب بودم یکی زنگ زد خودم از خواب پریدم و خیلی بامزه تو هم پریدی بالا و تقی خوردی به شیکمم:)) خیلی حس بانمکی بود ایشالا یه روزی تجربه ش میکنی و متوجه میشی چی میگم:* بابا مرتضی خیلی بلند عطسه میکنه:) هر بار عسطه میکرد تو میپریدی و میخوردی به...
6 اسفند 1391

52.و باز هم خرید:دی

من از همدان که میام حریص میشم تو خرید کردن ... نگاه نکن اینجوری پشت هم بنظر زیاد میاد ولی در اصل وقتی تو مدت زمان کم خریده میشه واسه همین زیاد میشه یهویی! فهمیدی چی گفتم مامان؟:* حالا در هر حال من عاشق خرید واسه دختر گلم هستم ... حتی وقتی نبود هر جا میرفتم باش میخریدم دیگه الان که جای خود داره:) دیروز رفتیم پاساژ الماس ... هلو کیتی حراج کرده بود و بابا مرتضی اینو واسه زمستون دیگه ت خرید گلکم:* کیدزی هم یه سری چیزاییش رو حراج کرده بود و این عروسک رو با قیمت خیلی کم خریدم ... لازمش نداشتم ولی چون ارزون بود خریدم ... حالا شایدم کادوش دادم شایدم نگهش داشتم:) شب رفتیم خونه ی عمه فاطی و کلی از محمد و حتی مهرداد که واسه خودش هم کلاس...
1 اسفند 1391

51.امروز ما!

امروز بابا میخواست بره دفتر مرکزی ... منم گفتم هوس کردم برم تیراژه ... 1-2 بار قبلا رفته بودم دوستش ندارم گفتم امروز برم شاید دوستش داشته باشم! ولی بازم نداشتم!!! حالا بهرحال صبح من و آمیتیس رفتیم خونه ی مرضیه ... که ای کاش نمیرفتم ... آخه سارینا مریض بود ولی مرضی میگفت مریض نیست! بچه دهنش قشنگ بوی عفونت میداد ولی مرضی میگفت فقط آبریزش داره اونم از 21 بهمن! تا الان هم دارو خورده پس واگیر نداره! بچه ی لجبازی هم هست هرکاری بهش بگی نکن دقیقا همون کار رو میکنه ... هر چی بهش گفتم نرو تو صورت این بچه تا من روم رو میکردم اونور تو دهن آمیتیس بود:( خوب چند بار من بگم؟؟؟ مامانش یه بار بگه بدک نیست! ایشششششششششش همش تقصیر خودمه پس نمیشه زیاد غر بزنم! ...
28 بهمن 1391

50.خریدهای قدیمی که تازه به دستم رسیده!

بالاخره لگو و کتابهات رو دیدم:) لگوئه همونی بود که میخواستم با ابعاد بزرگ ... عاشقشون شدی مامانی:) سطل بزرگش یه نمه شوکه م کرد ولی خوب 120 تا تیکه ی بزرگه به هر حال باید فکرشو میکردم دیگه! از قلک زشتت هم عکس انداختم ... حتی قاب خوشگلمم ازش عکس انداختم و با اینکه به تو وبلاگت ربطی نداره! باز عکسش رو میذارم:)   ...
28 بهمن 1391

49.دخترمان آرایشگاه میرود!

موهای فسقلم بلند شده بود و اذیتش میکرد ... همش عرق میکرد و پشت گوشش رو اذیت میکرد ... طی یک اقدام انتحاری رفتیم پیش ابراهیم خان! و کوتاهش کردیم ... بچه م عین پسرا شده:) بابا بهش میگه پسر تخس بابا:)) ولی در کل بدون گریه و خیلی خانومانه نشست موهاش رو زدیم ... فقط هی برمیگشت ابراهیم خان رو نگاه میکرد که شونه و ایناش رو ببینه:)   ...
27 بهمن 1391

45.ما و مهمونامون:)

جمعه حدود ظهر مامانی و بابایی و دایی افشین و زندایی سیما و آنیتا خوشگله اومدن پیشمون :* بعدازظهر یه سر رفتیم همدان و رفتیم گنجنامه ... رفتیم تله کابین و بالای کوه ... خیلییییییییییییییی برف بود و خیلی خوشگل ... رفتیم آش خوردیم که ای کاش نخورده بودیم ... حسابی آبروم رو برد خانومه ... انقدر تعریف آشهاش رو کرده بودم افشین با جدیت رفت 6 تا سفارش داد! به تنها چیزی که شباهت نداشت آش بود! مث قورمه سبزی بود ! یه چند تا نخود اینا هم داشت !!! ولی بهرحال جاش خوشگل بود و کلی عکس انداختیم:) بعدش بابا مرتضی و دایی افشین و سیما رفتن سورتمه سواری ... شام هم برگشتیم خونمون ... شنبه صبح حدودای 9:30 راه افتادیم به سمت غار علیصدر ... خیلی باحال بود و از بیر...
22 بهمن 1391

44.ما و خریدهامون!

دیروز رفتیم همدان گردی ... میخواستم با هدیه ی خاله ها برات طلا بگیرم ... هی گشتیم چیز جالبی نیافتیم تا اینکه این برج ایفل! چشم بابا رو گرفت ... البته من نمیخواستم نگین دار و اینا بگیرم ولی بهرحال هر چی میگذره طلا داره گرونتر میشه الان گرمی 148000 تومن بود! و تا ما تصمیم بگیریم چی بگیریم خیلی گرونتر شده پس دست خاله ها درد نکنه و مبارکت باشه:* بعد یه مغازه یافتم ماه پیش تو پاساژ جهان نما - شایدم برج ولی چون همش 3 طبقه ش فروشگاهه من میگم پاساژ! - روش نوشته بود ایکیا ... من بخاطر همین رفتم توش:دی  ولی بعد فهمیدم مارک چیبو tchibo یا tcm هستش ... هم از جنسش خوشم اومد و هم قیمتهاش مناسب بود ... پس یه سوئی شرت و یه جوراب شلواری سن خودت و ...
19 بهمن 1391